
ماه همچون هنوز در آسمان است و ستاره ای در آسمان سر بر می آورد
و روز آرام آرام جای خود را به شب می دهد. شبی که تاریک ترین زمان دنیا
به حساب می آید.
ساعات به تدریج در گذرند و این موقعی است که من دارم برایت این چند سطر
ناقابل را می نویسم. ستارگان زیادی در آسمان آبی پیدا می شوند و من به دنبال
ستاره ی خود می گردم.
ای ستاره ی پر فروغی که همچون مرواریدی بر بلندی قلبم که تاریک است
می درخشی این احساس مرا که از اعماق قلبم بر می خیزد و مانند پرستویی سبکبال
با کوله باری از شادی و نغمه و با یک کلبه ی پر معنای " دوستت دارم" به سویت
می آید پذیرا باش. تو امید و زندگانی و روشنی بخش شبهای تارمی.
تو ستاره ی پر فروغی که در بلندترین نقطه آسمان قلبم می درخشی و با درخشش
قلب تاریکم را حرارت و روشنی می بخشی. از اعماق وجود قلبم را می یابم که چگونه
به آن غلبه کردی و آن را در سلطه ی خویش قرار دادی.
تو پر شورترین ترانه ی عشق را در ساز تنهاییم می نوازی. هر شب برای نی لبکم
فصلی از عاشقانه های تو می خوانم.

من منتظر پنجره ای هستم که عطر تو را دوباره به من نشان بدهد.
من دیوانه ی ساقه های یک پرسیاوشم که اولین بار در خواب سپید تو رویید.
ای عشق ناگزیر! اگر قرار باشد بنویسم باید در همه ی سطرهای دفترم حضور
داشته باشی. نفسهای تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند. من بی قرار
حرفهای ناب توام من از اولین روز آفرینش چشم به راه نگاه جذاب توام.
دلم می خواهد همیشه در جلوی چشمان تارم چهره ی زیبای تو را ببینم و دیدن تو
تمامی وسعت زندگی من باشد.
با دیدن تو رنگ زندگی من سرخ به رنگ عـــــشــق می شود.