
روزی تمام احساسات آدمی گرد هم جمع شدند تا قایم باشک بازی کنند.
دیوانگی چشم می گذارد همه می روند قایم می شوند تنبلی یه جایی همون
نزدیکی ها قایم می شود. حسادت آنطرف قایم می شود و عشق می رود
پشت یک گل رز. دیوانگی همه را پیدا می کند به جز عشق. حسادت عشق
رو لو می دهد.دیوانگی پیش گل رز می رود و عشق را صدا می زند ولی عشق
بیرون نمی آید. دیوانگی هر چه عشق راصدا می زند که عشق بیا بیرون عشق
بیرون نمی آید.دیوانگی هم با یک چاقو رز را می زند تا عشق پیدا شود. یک
مرتبه عشق فریاد می زند: آخ... چشمم را کور کردی. دیوانگی اشک می ریزد
و به دست و پای عشق می افتد و می گوید من چشم تو را کور کردم
تو هر کاری بگویی من انجام می دهم. عشق فقط یک چیزی از او می خواهد.
به او می گوید با من همدرد شو.از آنوقت به بعد دیوانگی همدرد عشق کور شد...


می دونستی ؟
می دونستی که شدی همدم این دل
می دونستی که شدی ملکه ی این ذهن
می دونستی که شدی رویای خوابام
می دونستی که شدی متن کتابام
می دونستی که چقدر بی تو اسیرم
اسیر عشقم بی تو می میرم
می دونستی که فقط تو رو دوست دارم
عاشق توام و فقط تو رو می پرستم

بیا مثل مرغان آشفته هجرت کنیم
افق را به مهمانی پونه د عوت کنیم
بیا گل شدن را رعایت کنیم
ز پروانه ماندن حمایت کنیم
